خاطره از حوزه پولیس طالبان || A memory from Taliban's police station
372
Mohammad Mustafa Muhammadyar || محمدمصطفی محمدیار
2023-01-18 18:52:04
نام نویسنده: محمدمصطفی محمدیار (کارشناس ارشد در رشته حقوق خصوصی)
Writer’s name: Mohammad Mustafa Muhammadyar
دل هر آن کس که روزی را در افغانستان و این همه ماجراهای تاریک آن گذرانده باشد، پُر از دردِ دلهای است که خودش میداند و خدایش، به ویژه این یک سال آخری که طبق فورمول «یوم البدتری» با ذره بین هم در آن نشانهی از کوچکترین حلاوت سراغ نمیشد.
من هم به سان بقیه نکبتدیدگان این خاک، خاطرات تلخ دارم و آن این که با تحصیل که در رشته حقوق تا مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد داشتهام و مدتها وکیل مدافع، مشاور حقوقی و استاد حقوق در دانشگاهها بودهام، بدیهی است که مورد توقع آشنایان برای حل مشکلات حقوقی شان قرار میگیرم.
به همین سلسله روزی از روزها، ساعتی مانده بود تا چاشت و با فرزندم مصروف ساعتتیری بودم که از یکی از آشنایان ما به نام بانو الف (نام مستعار) تماس تلیفونی به من رسید و ازم خواست تا با پدرش به اداره مربوطه پولیس خود را عاجل برسانم. ولی من خواستار جزییات بیشتر شدم تا بدانم حرف از چه قرار است تا هم خودم از نگاه ذهنی برای مقابله آماده باشم و هم اوضاع روانی اعضای خانواده ایشان را با شنیدن این خبر که دختر ایشان در حوزه است، تا حد ممکن مدیریت بتوانم.
بانو الف که استاد مکتب بود، پس از رخصت شدن از مکتب طبق معمول در موتر اولیای یکی از شاگردانش با اطفال نشسته تا در وسط راهی خود، او را نیز پیاده کنند. موتر حین که از کوچه فرعی خارج شده، برای رفتن به سمت چَپ، باید نخست طرف راست میرفت تا از تقاطع سرک چرخیده و دوباره روی موتر را به طرف چپ دور بدهند. همین اثنا امارتیها ایشان را هشدار ایست دادهاند تا جویای رابطه میان استاد الف و راننده شوند، ولی راننده برای جلوگیری از مسدود کردن راه بقیه عابرین پیش رفته تا در گوشهی مناسب موتر را متوقف بکند؛ امارتیها به گمان این که راننده قصد فرار از ایست و بازرسی را دارد، بالای موتر شلیک کردهاند، سپس راننده نیز این بار برای نجات جان همه، فرار واقعی را بر قرار ترجیح داده و موتر را گاز داده است.
زمان که عساکر امارتی به تعقیب موتر حامل بانو الف شتافته، موتر حامل، بانو الف را در آخرین مسیر مشترک ایشان پیاده کرده و خود به فرار خود ادامه داده است؛ سپس هم زمان که فرار با موتر را بیشتر ازین ناممکن میدانسته، آن را رها کرده و جان خود را از باران گلولهها به تنهایی نجات داده است.
عدهی از عساکر امارتی بانو الف را متوقف کرده و برای وی گفتهاند که راننده شما چند تن از عساکر ما را زخمی کرده است و تو باید با ما به حوزه بروی تا ما با تحقیق در مسئله، راننده را بیابیم. هنگام که بانو الف را به حوزه بردهاند، به وی داستانهای مختلف را برخلاف واقعیت تلقین میکردند تا در اظهارات و اعترافات خود بگوید و بنویسد. عدهی از تلقین کنندگان این تلقینات خویش را جامهی همدردی میپوشاندند و تعداد دیگر به طور عیان میگفتند که «ما با تو کار داریم و برایت قضیهی بسازیم که دیگر خود را از بدنامی رهانیده نتوانی» و برخ دیگر نیز با پرسوجو در احوال هویتی بانو الف، تنفر و تعصب خود را با احوال مذکور وی از قبیل «دری بودن لسان مادری» نشان میدادند. سایر سخنان که ما هر یک در حوزه پولیس شنیدیم، از قرار زیر است:
در خطاب به بانو الف:
- به آمرین ما بگو که تو عاشق راننده بودی و قرار است که با هم ازدواج بکنید.
- حالا که بقیه خانواده خود را هم، از حضور خویش در حوزه پولیس مطلع کردی، قضیه را برایت پیچیدهتر میسازیم.
- تو با قصد زنا در موتر نشسته بودی، اگر این چنین نبود، پس چرا طرف چپ رفتید، در حال که خانه شما طرف راست است.
به پدر بانو الف:
- با این ریش سفیدت، نمیشرمی که دخترت بدون محرم، بیرون از خانه رفت و آمد دارد؟!
- تو شرم نداری که دخترت را برای کاروبار میفرستی؟!
- ازدواج دخترت را بکن و ما را هم در محفل عروسی خبر بکن.
- دخترت با مرد بیگانه چه کار داشت؟
- تضمین بده که دیگر دخترت را آزاد نگذاری.
برای من:
- چرا کالا (یعنی پیراهن و تنبان) نپوشیدی که با لباس کفار (پتلون و جمپر) آمدی؟
چرا موهای سر و صورت خود را خط انداختی؟
برای همه ما:
- در پشتو چرا گپ نمیزنید؟
- از کدام قوم استید؟
مورد دیگر قابل بحث این است که در حوزه پولیس هیچ خبری از منطق، اخلاق، حسن معاشرت، استدلال و استناد به قرآن مجید، احادیث، قوانین ترافیک در مورد چگونگی چرخیدن به مسیر مطلوب و سایر قوانین، اصل برائت، اصل بیگناهی، حقوق بشر،... نبود؛ فقط هر چیز که آنان هر کدام میگفتند، خود قانون الهی شمرده میشد.
در بخش نزاکتهای اجتماعی و نظافتی نیز گروه طالبان نمرهی پایینتر از صفر میگرفتند که مِنباب مثال وجود تفدانی در هر اتاق از اداره را میتوان ذکر کرد.
مورد پایانی و تعجبآور که از ایشان من را متحیر میکرد، بینمازی در اوقات نماز بود که حتا یک شخص از ایشان را در نماز ندیدیم، در حال که نماز به گفتهی مسلمانان از ستونها و ضروریات دین شمرده میشود.
سخن پایانی این که: بالاخره پرونده پس از دو روز سرگردانی در اداره پولیس بسته شد؛ ولی بعد از این که در آن دو روز هرچه در وجود افراد این گروه دیدم با هیچ گروه آنان را مقایسه نتوانستم. اگر خواستم که حیوان بنامم، متوجه شدم که پرندگان در وقت عبادات، مثلن در وقت نماز صبح بیدار شده و به زبان خویش عبادت میکنند مثل که پرنده قُمری «یاقیوم» میگوید و خروس هم آذان میگوید. سگها به یادم آمدند که برای دفع مدفوع خویش به یک کنار رفته و پس از دفع آن، آن را زیر خاک میکنند؛ دیگر این که با همنوع خویش نمیجنگند، مگر این که انسانها آنان را به جنگ وادارند. پس دادن لقب حیوان، یک توهین برای حیوان است که این همه صفات حمیده در وجود شان مشهود است. لذا فکرم به هیچ جا نرسید، جز این که اینان را «طالب جهل» بنامم، چون واژه «طالب» به تنهایی معنای مثبت داشته میتواند و برای این که ذهن به سوی مثبت گرایش نیابد، باید به طور واضح واژه «جهل» را پس از «طالب» بیاوریم.
لینک این مقاله در وبسایت «خبرگذاری پیک آفتاب»
https://paikaftab.com/?p=13562
لینک این مقاله در تویتر «خبرگذاری پیک آفتاب»
https://twitter.com/PaikAftab/status/1559143624193056769?t=kT_H2ZF4hvGYkgNxNmOPqA&s=19
صفحه فیسبوک مربوط به عکاسی از همین نویسنده
https://www.facebook.com/PhotographyMuhammadZai
صفحه تویتر همین نویسنده، برای دستیافتن به لینک سایر نوشتهها و مقالههای وی که در دیگر رسانهها به نشر رسیدهاند
https://twitter.com/Mohamma06817432
صفحه لینکدن همین نویسنده، برای اطلاع از سایر سویه تعلیمی، تحصیلی و تجربه و سابقه کاری وی
https://www.linkedin.com/in/mohammad-mustafa-muhammadyar-16099b177/